پارکانت
جواب قلبم
شنبه 21 مهر ماه سال 1386

 

چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره

بالا و پرش دادم اما واسه من نمی پره

حتی خدامون هم به دادمون نمی رسه

گریه نکن دیگه دستمون به دست هم نمی رسه

بخشش اگه قسمت نشد

 

 

سایه با سایه
جمعه 20 مهر ماه سال 1386

لحظه به لحظه میشکنم

 سایه با سایه هر نفس

زندویم

لحظه به لحظه گم شدم

تردید من شکی نداشت

حیف که نمیشه
جمعه 20 مهر ماه سال 1386

حیف که نمشه از تو گفت ؟ از تو نوشت ؟ حیف که نمی شه ...
و الا می نوشتمت با مژه بر می داشتمت
روی چشمام میزاشتمت
کنار قران مجید
می بردمت رو آینه و شمدون میزاشتمت



 

خدا نگهدار
دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمون و ....

گفتم اگه ببینمت دل کندن هم برام سخته

گفتم صدات را نشنوم ندیده از پیشت برم

 

باور میکنه یه بی وفا نامه میزاره میره قسمت زندگیم اینه

سهم تو از من دوریه تو لحظه های بی کسی

قشنگی داستان ماست که ما به هم نمی رسیم

 

گفتن لحظه اخر واسه من هنوز سواله ؟

دیدن دوباره تو فقط تو خواب خیاله

لحظه های اخر تو توی قلب من می مونه

هیچکس مثل تو بلد نیست دلم را بسوزونه

 

خدانگهدار عزیزیم اما نمی شه باورم

تو چشمای من نگاه نکن این لحظه های آخرم

 

درد بارون
دوشنبه 9 مهر ماه سال 1386

چی بگم ابری و بارون نمی شی

درد می فهمی و درمان نمی شی

خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون

من میبینیو ویرونه نمی شی

دل دیوانه خرابم میکنی

چرا ؟ چرا ؟

سر به صحرا میزراری

من را تنها میزاری

لاله کدوم گم شده ایی

چرا بین گل ها پنهون نمی شی

وقتی بارون میزنه

شاخه ها را میشکنه دل تنها مثل گنجشک ها پریشون نمی شی

منو میبنی وحیرون نمی شی

چی با کی بگم راز تو را

داری آتش میگیری خون نمی شی

من که  هر شب تا سحر قصه عشق را تو گوشت میخونم

بازم افسوس افسون نمی شی

تو بزرگی مثل دنیای خیال آدم ها

دل زخمی ناله ی تشنه بلا

نگه غصه مجنون را داری

واسه این قصه ها مجنون نمی شی

پ ن : من ندانم چه گویم با تو نگویم با خود بگویم

مرگ آبی
جمعه 6 مهر ماه سال 1386

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه ی سیمین دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ_گلو می خواند

مرگ مسؤل قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاه در سایه نشسته است،به ما می نگرد و همه میدانیم

دیوار اتاق
چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه

دیوار اتاقش پر از عکس میشه

اما همیشه دلت واسه ی اونی تنگ میشه که نمیتونی

عکسشو به دیوار بزنی...

 

1 2 >>