چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره
بالا و پرش دادم اما واسه من نمی پره
حتی خدامون هم به دادمون نمی رسه
گریه نکن دیگه دستمون به دست هم نمی رسه
بخشش اگه قسمت نشد
چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره
بالا و پرش دادم اما واسه من نمی پره
حتی خدامون هم به دادمون نمی رسه
گریه نکن دیگه دستمون به دست هم نمی رسه
بخشش اگه قسمت نشد
لحظه به لحظه میشکنم
سایه با سایه هر نفس
زندویم
لحظه به لحظه گم شدم
تردید من شکی نداشت
حیف که نمشه از تو گفت ؟ از تو نوشت ؟ حیف که نمی شه ...
و الا می نوشتمت با مژه بر می داشتمت
روی چشمام میزاشتمت
کنار قران مجید
می بردمت رو آینه و شمدون میزاشتمت
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمون و ....
گفتم اگه ببینمت دل کندن هم برام سخته
گفتم صدات را نشنوم ندیده از پیشت برم
باور میکنه یه بی وفا نامه میزاره میره قسمت زندگیم اینه
سهم تو از من دوریه تو لحظه های بی کسی
قشنگی داستان ماست که ما به هم نمی رسیم
گفتن لحظه اخر واسه من هنوز سواله ؟
دیدن دوباره تو فقط تو خواب خیاله
لحظه های اخر تو توی قلب من می مونه
هیچکس مثل تو بلد نیست دلم را بسوزونه
خدانگهدار عزیزیم اما نمی شه باورم
تو چشمای من نگاه نکن این لحظه های آخرم
چی بگم ابری و بارون نمی شی
درد می فهمی و درمان نمی شی
خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون
من میبینیو ویرونه نمی شی
دل دیوانه خرابم میکنی
چرا ؟ چرا ؟
سر به صحرا میزراری
من را تنها میزاری
لاله کدوم گم شده ایی
چرا بین گل ها پنهون نمی شی
وقتی بارون میزنه
شاخه ها را میشکنه دل تنها مثل گنجشک ها پریشون نمی شی
منو میبنی وحیرون نمی شی
چی با کی بگم راز تو را
داری آتش میگیری خون نمی شی
من که هر شب تا سحر قصه عشق را تو گوشت میخونم
بازم افسوس افسون نمی شی
تو بزرگی مثل دنیای خیال آدم ها
دل زخمی ناله ی تشنه بلا
نگه غصه مجنون را داری
واسه این قصه ها مجنون نمی شی
پ ن : من ندانم چه گویم با تو نگویم با خود بگویم
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه ی سیمین دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ_گلو می خواند
مرگ مسؤل قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاه در سایه نشسته است،به ما می نگرد و همه میدانیم
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه
دیوار اتاقش پر از عکس میشه
اما همیشه دلت واسه ی اونی تنگ میشه که نمیتونی
عکسشو به دیوار بزنی...