پارکانت
شب تنهایی
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387

امشب هم رفتم امشب هم تنها بودم، شب آخره  ، حس امشبم فرق می کرد ، صدای گرمش را نشنیدم ، امشب من می خوام با غم بسازم  ،  خواستم که با اشکام راه ت را ببندم اما نبودی و ببینی ، حیف نمی شه بمونی کنارم ، من جز تو کسی را ندارم کاش که پیشم بمونی یه لحظه این لحظه به دنیا برام می ارزه . ......

رفتم و به تماشای افق بشین ، شاید سحر باشه و بیدار باشم اما تو خواب باشی و  و من به یاد سحر .....

حیف که چشات و بستی و ندیدی

اگر باغم  ولی همسایه مرگ

اگر پاییزیم از برگ تا برگ

اگراز درد تو خسته ترینتم

اگر از تو کوچ تو خانه نشینم

اگر از تو به تن جامع دریدم

اگر تو به خود سوزی رسیدم

ترا می بخشمای ای مغرور شب گرد

ترا می بخشمای تنها ترین قناری

من از تو تازه اما پیرم از تو

اگر از تو سر خوش دلگیرم از تو

من از تو زنده و میمیرم از تو

تو  را می خواهم ای مرهم ای هم همدم

من و بی تو عذاب شب شمردن و من و بی تو به گریه دل سپردن

منو در ماتم هر لحظه مردن نمی دانی چه دلتنگم از این شب های با اندو و غم

شعر ها انقدر زیادن  که دل ها به یاد دارن و خاطره ها

چه تنها و غریب رفتم چه دلشسته و اندوگین رفتم

واژه هم برایم بغض کرده

۴ بامداد - آبادان - تنها  - خسته

شب های درد
سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387
تو مگه قسم نخوردی / آه ای زندگی آنقدر دلم گرفته آنقدر ناراحتم که حتی دیگه نمی تونم به کسی بگم / شعر هم دیگه افاقه نمی کنه ، چی باید نوشت ؟ چی باید گفت ؟ کی میتونه درک کنه ؟ کی می فهمه ؟ چرا روبروی من نشتی و چشم تو ستاره ، ولی کجا باید رفت و گفت ؟
بی ثمر
شنبه 19 مرداد ماه سال 1387

تمام عمر ، یک نفس دویده ام به پای تو
نمی رسم به پای تو ، نمی رسی به پای من
من این طرف ، تو آن طرف ، هزار کوچه بین ماست
من این طرف به یاد تو ، تو نیمه ی جدای من
چه قدر چشم های تو برای من مقدس است بیا ! دلم برای تو ... نگاه تو برای من
دوباره من برای تو غزل سروده ام بیا
بیا که دوست دارمت ، غریب آشنای من

شب شیرین
پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

   آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه   

      

تازه اون  لحظه می فهمی همه آسمون دروغه

صبح سحر
سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387

بعد تو کسی تو قلبم جا نمی گیره . . .  !

همیشه واسم زنده ایی . . . .

تو همیشه تو نفسمی . . . .

تو خود نفسمی . . .

روز وداع
یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387

کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
چشمان تو را می دیدم

کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ولوله بر پا می کرد

کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش

کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا می چیدی

فروغ / عصر دلگیر / ۵ عصر / نافرجام / اندوگین

حق جدایی
شنبه 12 مرداد ماه سال 1387

تو مگه قسم نخوردی ؟

دلم را تنها نزاری ؟

روبرو نشتی اما از یه غریبه کم نداری !!

روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره . . .

از صدای تو شنیدم  تو واقعاٌ دوسم نداری !!

تو واقعاٌ دوسم نداری !

 /  یه دنیا بی وفایی /  ......................... /

1 2 >>