X
تبلیغات
رایتل
24 مرداد 1392 @ 02:06 ب.ظ

سخنی برای اخرین نوشتن ..

من اصلا شاد نیستم ، حرف هایی که میشنویی راست نیستن ...

ولی من ادم قفسی نیستم ، من مثل شیرم ، حتی پیر و ضعیف ولی بازی را نمی بازم .

سرهنگ به یادتم و یادگاریتو دارم و همیشه دوست دارم ... ( اون نوشته های کافه بارون تو شیرازو گم نکنی یه روی ازت میگیرمشون )

دلخوشی دور از دست من هم رفت مسافرت ، دانشگاه ، سفر ، دوری ، غصه ، نبودن ها ...

م - م  تو هم بدون با اینکه همه را هامو بستی اما یادت باشه  ، بهترین مرگ مرگ با مرفینه ادم تو یه حال خوب میمیره

 

 

برای مدتی خداحافظ

خداحافظ خونه من ، خدافظ دلخوشی از دست رفته من ، خدافظ سرهنگ  من ، خدافظ

 


-----------------------------------------------------------------------------

 

یکی از آخرین پست ها و نوشته های ثابت من تو طول تیم همه سال این همه خاطره :

بعضی هاشون تو ذهمن مدنده و پاک نمیشه

 

فروردین ۱۳۸۷ / خرمشهر / بارون / برق / شل و گل / پیتزا ساقی / روزهای بارونی / هوای ستاره و . .


فروردین 1387

زندگی سرد و بی روح

رفیق من سنگ صبور غم ها به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

تنهای بی سنگ صبور


زیر باران باید گریه کرد بلکه باران شوید از گناهم .

باران عشق /  اذان صبح / غم تنهایی / بلک اند وایت / غم دوری / غصه قدیمی دل / زخم بی دوا

 

آخرش یه روزی هجرت در خونتو می کوبه    / 17 مرداد 87

      

تازه اون  لحظه می فهمی همه آسمون دروغه

ن  و  تو  فرصت پرواز همه پرنده ها ایم .

تا سپیده صبح با رمز این عطر بنقشه بمنونی

میتونی بمونی

 

۱۳۸۷  /  طبیعت / دریا / شرجی / 1 مرداد


شهریور 1387

جولان

امروز از ارتفاعات جولان دقیقا اسرائیل را می شد دید ؟  عجب هیبت و عظمتی را برپا کردن این اسرائیلی ها ....

 خانه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های خانه دیگر واژه های انتظار را خوب

نمی فهمند . پنجره خانه به روح پاییزیم عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که  برای چیست ؟

 

جمعه است روزای جمعه دلم میگیره ؟

ژ ن . خارح . ایستگاه مترود . ۲۲۸۲۸۴۸۰۸۰  نت هوشمند بین المملی  

قناری عزیزم دلم برات تنگ شده .1 مهر 1387 استامبول

 

شاید امروز ۲۵ آبان باشه اما  هنوز برای من ۲۳ آبان هست اگه ۲۹ اسفند امسال باشه یا ۲۳ فروردینی که گذشت یا  یه ۲۳ وم دیگه از یاد من نمی ره . مهم نیست دیر نوشتم اما مهم نوشتنمه که هنوز برام داغه و تازه است .

 

یه پیاده روی ملس تو یه هوای مشتی خرمشهری / بارون نم نم / پیتزا مشتاق /  کشی و مثل خوت خوشمزه .... / خرمشهر پاییز 1387

 

7 ادز 87

امروز سومین سال پدرم بود. رفت تو چهار سال چه زود گذشت ...  

 

اصفهان / بارون / سرما /

18 دی

1387

دشت ارژن

ساعت ۳:۳۰ دست ارژن - شیراز

 

روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها ، شبا یه گوشه از اتاق گریه وآه بی صدا. مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت. گفتم که این قصه ی تلخ ارزش خوندن را نداشت .. .

 

محمد گلم ساناز واست مینویسه.... اخرین اسفند 1387

 

آری آغار دوست داشتن است

من به پایان راه دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست.........

 

هوای روزهای آخر اسفند ماه  همراه با دلتنگی و بغض و آهنگ روزگار ......

واسه قلبم همیشه یه دردی

تو نشونی از ......

آخه مگه من .....

پیش دل زارم     بدونی که من یه بی قرارم

اما آخرش از هر چه دلتنگی بگم از هر چیزی کمتره محمد عزیزم

این نقطه ها ............ پر ازحرفهای ناگفته ی پنهانی من و تو

 

 

6 دی 1388

یه مسافر غریبه

در پس این روزهای تنهایی چه می گذرد .

 

14 اسفند 1390

خوشحالی

بعضی ها اونقدر تو یه صبح خوشحالند که 7 صبح هم میشه برق عشق را تو چشماشون با کفش های صورتیشون دید . اونها خودشونو را نمی بینن .

 

سونی وایو سی 15 /  جمال /  دلار /  روزای بارونی / بارون شدید زیر کلاس سی / سیگار مارلبرو

/ عرق سگی / سرهنگ هم دو روز دو روز تماس دارم  و....

 

90 اسفند

وقتی راننده تاکسی بهت میکه شما تنهایی ؟ یا دو نفرید ؟  من باشم میگم سال هاست تنهام ...

 

عید 92

سرهنگ و نقاشی و خودشو دلش ، بابک ، بهمن سفید و خاطراتش ....


خسته ام از چشم انتظاری تو پس کوچه ها تنهام میزاری . تو بگو نشونت را از کی بگیرم . من میریم بدون وداع میرم تا آسوده باشی تا راحت تر زندگی کنی اما یادت باشه این رسمش نبود یه روزی هم خودت عشق را از کسی دیگه گدایی میکنی . اون موقع یادت به من بیوفته نیستم دوست داشته باشه کسی تو را ، گریه نکن فایده نداره ، نوشته بودی آخرین جمله سال را برام امیدوام تو خونه تکونه دلتون ما را بیرون نندازین زیر بات یه جمله نوشتم اماتو هرگز نخوندی اگه خونده بودی شاید اینجا برات داشتم شعر چشمات را می نوشتم  اما .... نه من بچه ام نه ساده دل من از خیلی چیز ها که تو فکر میکنی من خبر ندارم خبر دارم  اما پنهون میکنم ...........

 

چقدرسخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی

چقدر سخته بتونی زدونی بمونیبدون در و دیوار

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

 

تا نگاه می کنی :
 وقت رفتن است
 بازهم همان حکایت همیشگی !
 پیش از آنکه باخبر شوی
 لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
 آی ...
 ای دریغ و حسرت همیشگی !
 ناگهان
  چقدر زود
 دیر می شود !

مزاحم شما شدم
می دانم !
تنها چراغ را روشن می کنم،
 گلها را در گلدان می گذارم،
پنجره را باز می کنم
 و بعد می روم...