30 خرداد 1393 @ 01:17 ب.ظ

اخرین جمعه خرداد

امروز که بیدار شدم با دلتنگی بود ، به بغضی داشتم ، حالم بد نبود اما دلتنگ بودم ، یه حس عجب ، مثل سال های گذشته ، اون روزایی که 7 صبح با شوق برق خاص چشم رنگی بیدار میدشم ، امروزم هم همون حالو داشتم ، حال خوبی بود ، بعدم یه تماس خوبش کرد .


یه ادم میخوام واسه رویاهام . همون ادمی که بفهمه چی میگیم ، با من فرق نداشته باشه ، مثل اونم تنهام نمیزاشت ، با محبت بم گوش بده ، حال روزمو بفهمه ، بفهمم منو میخواد ، اما من درسته تو را بیشتر دوست داشتم اما تو رفتی و من دارم دل به اون میبندم ، شبام با اونه ، روزام با اونه ، باش خوبم و خوشحالم ، ازش راضیم ، تو عشقم باش وفادار میمونم . میرم انقرد جلو که غرقش بشم ، اونقدر که هر چی ازت دور شدم  به اون نزدیک بشم .


همین که عکس تنهایی میگرفتم ، بدون شب بخیر تو به خواب آشفته میرفتم .  با هر بارون میرفتم هر جای دنیا .

یه ووختایی همه چی هست ؛ اونایی که باید باشه نیست .

دیگه دلم نمیسوزه از نبودنت .

من قوی شدم .

راستی دیگه ترسی از غرق شدن ندارم .