20 تیر 1394 @ 09:29 ب.ظ

قسمت چهارم از مهاجرت

روز دهم شد و رفتیم منو تحویل یه گروه دیه گروه دیگه تو سلماس دادن ، از تو کلی کوچه پس کوچه بردنممون باسعید افغانی تو یه زیر زمین یه خونه ،عصر چند افغانی و پاکستانی هم بمون اضاف شدن و دوباره با نیسان حرکت کردیم حدود 3 ظهر رسیدیم تو یه روستا ، مسیر طولانی بود و زود حرکت کرده بودیم و این مسئله را کسی نمیدونست ، که چقدر باید راه بریم !!!!!!


عصر رفتیم تو مسیر  از 5 عصر شروع شد من و سعید افغان و حدود هشت نفر افغانی جور واجور ،و 4 تا پاکستانی و دو تا ادم دیگه هویتشون اصن معلوم نبود ، مسیر مثل قبل کوهستانی تر بود با شیبای تند و پر از خشاک ، 12 شب شده بود بسکه راه رفته بودم نفله و خسته بودم ، قند خونم بخاطر تغذیه بد و پیاده روی زیاد افتاده بود چند تا شکلات خوردم و توان نداشتم راه برم ، تو یه استراحتی که داشتیم قاچاق بره شاکی شد که چرا راه نمیایی و نصف وسایلمو به زور زیر یه تخته سنگ قایم کرد که بعد بیاد ببرتش ، دو تا شلوار و چند تا تی شرت .


ادامه دادیم ،  خاطرات اون روزا واسه عذاب اوره ، این همه تحقیر این همه سختی این همه نا امیدی وسط یه  مشت بیگانه ، نفرات این گروه قاچاق بر خیلی و لاشی و دیوث بودن ، حدودا یک شب بود ، یه ماه تو اسمون بود و یه سری کوه بلند و یه سرنوشت نامعلوم که هر لحظه نا معلوم تر میشد گوشیم شارژ نداشت و نمی دونستم کجام ؟؟؟؟  تا قبل از این کلی نقطه از رو جی پی اس برا دوستم داده بودم که اگه اتفاقی افتاد بتونن ردمو پیدا کنن .


چون فکر میکردم تو مسیر رود خونه هست اب همرام نداشتم و از عصر اب نخورده بودم ، تشنگی حدود سه نیمه شب بود منو از پا در اورد دو تا افغانی ها هم از حال داشتن میرفتن ، بعد استراحت تو اخرین شیب کوه نمیتونستم بلند شم ، قاچاق بره امد و همه را با چوب بست به کتک من یطورایی پشیمون شده بودم چون توان نداشتم و نور پاسگاه را میدیدم ، طرف راضی نشد من بزاره و گفت گرگ بت حمله میکنه یا   "پ ک ک" کروه کرد ازادی طالب هستن میان میکشنت . تو همین حین و بین صدای گرگ امد چند تا گرگ زوزه کشیدن و نیم مسیر اخر را برگشتیم پایین تو یه غار مانند اتیش بزرگی درست کردن و یک ساعت بعد گرگ ها رفتن ، مثل تو فیلما ممکن بود طعمه گرگ بشیم تو تمام اون یک ساعت با اینکه نشسته بودم اما خستگی و ناتوانی جسمی ازم دور نشده بود و خسته گرسنه دست و پامم پر تیغ شده بود و میسوخت ، وضعیت خیلی بدی داشتم ، باز مامنعت کردم تو رفتن ی کتک سفت خوردم و دو تا افغانی منو کشون کشون بردن بالا .


اون دو تا هم هی کتک میخوردن که منو ول نکنن ، کوله مم یکی از قاچاق بر ها اورد که بابتش بیست لیره ترک ( تیله ) بگیره ، تو لحظه اخر قاچاق بر کلک جالبی زد گفت یکی یکی میان پشت اون تخته سنگ بعد میدوین ته دره تا یکی بیاد دنبالتون اونجا خاک ترکیس و کسی کارتون نداره ،  من تقریبا اخرین نفر بودم ، یه امیدی داستم که داریم میریسیم و سختی  تموم میشه ، یکم جون گرفته بودم وختی رسیدم به تخته سنگ اخر قاچاق بر عزیز یه چاقو گذاشت زیر گلوم و زدم زمین گفت تو ایرانی هستی اتیغه دای چی داری تو وسایلت یالا هر چی داری بده ، کولمو ریخت بیرون چیزی پیدا نکرد ، حدود 500 دلار تو کفشم قایم کرده بودم و 100 تیله هم تو جیبم داشتم پاس و ایفونمم را هم با چسب پهن تو پام مخفی کرده بودم ، اشتباهم این بود یه کارت ملی مال کسی پیشم بود ، و کلید کرد من ایرانیم و میخواست نگرم داره ، گفتم جعلیه و من تهران بزرگ شدم افغانیم ، کارت ملی با چاقو شکافتش و پارش کرد و قانع شد که کارت ملی اصلی یه نفر دیگه که پیشم بود تقلبیه و چون پولی ازم نتونست در بیاره یا لقد زدم و امدم از کوه پایین ، برای اینکه لو نرم مجبور بودم حرف نزنم .


خلاصه با زور و کتک و چوب و چماق ساعت 6 صبح از اخرین کوه رد شدم و مرز پر گوهر ایرانی را رد کردم


بعد اینکه خاک ایران را ترک کردیم قاچاق برا نیومدن و تو مسیر دو تا اسب سوار امدن جلومون  من که به خیال باطل فکر میکردم تمومه ، فهمیدم هنوز 3 ساعت دیگه راه داریم ، گشت های مرزی ترکیه قشنگ میدیدن مارو اما واکنشی نشون نمیدادن .


بعدا فهمیدم که ما همه کلی پول و سرمایه هستیم برا ترک ها من و سعید افغان نفری 50 دلار دادیم که این مسیر را با اسب بریم اما تشنگی امونمو بریده بود متوجه شدم که ما بقی افغانی ها چون سه روز پیاده از تو کویر میان ایران خیلی خوب بلدن که با خود اب زیادی بیارن ، و فقط خودشون میخوردن و به کسی نمی دادن ، ساعت 8 یا 9 بود یه ون کنار جاده ایستاده بود و تقریبا تموم بود .