۶ دی تولدم بود . روز تولدم را دوست ندارم نمی دونم چرا . داشتم ابی گوش می دادم یه موزیک ناب یاد قدیم ها افتادم :
کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمات
هق هق دلتنگی هام تو سینه می شکستم
امروز خوشحال نیستم دلیلش را به یکی بیشتر نگفتم . اما قناری میره فردا سفر ! چه اصلا عادت به این کرده بودم که نره !!!! همش عادت کرده بودم برم و بمونه حالا میره و من می مونم . یاد اون چند روز به خیر که همه با هم بودیم . تلخه آخه دلواپسی سخته تنها بشی ......
به تو عادت کرده بودم ای به من نزدیکتر از من..........
محمدم ای که تویی مث خون مث نفس جاری هستی در من
با هزارو یک بغض ازت دور میشم اما به یاد تو و فقط باتو
دلم خیلی گرفته دلم نرفته تنگشده قناری فدات شه....
بگو اونجابدون تو چه کنم چطوری اونجاها
اما...............میبوسمت گلم
قناری
روزا مث دیونه ها پرسه زنون تو کوچه ها
شبا یه گوشه از اتاق گریه وآه بی صدا........
به یادم گوش کن.......