دیگه نبودنت عادی شده . دیگه یه حس و حالی شده .... نمی دونم چرا می نویسم اما اینجا برای نوشتن هر چیزی هست . ادم به بعضی ها خوبی میکنه اما دور از چشمش یه خبر دیگه هست . خدا چرا بنده هات از تو نمی ترسن . نمی دونن ماه ابر را دوست نداره .....
برای کی متاسف باشه برای خودش یا اون
خیلی وقت دل نا امیدم من تو را آرزو داره
آه ای دور ترین !
سوختن کار من است
راست میگفتی تو دیگر اکنون دیر است
دوستی و دوری آخرین تدبیر است
راست میگفتی تو باید از عشق برید
از چنین پایانی به سرآغاز رسید
تو رها از من باش
ای برایم همه کس
زیر آوار قفس
ماندم زنفس
تو خورشید بلند
من و شب های قفس
ش ع ر : فرید زلال
ی ب : امروز یه روزی عادی بود خسته بدم اما نمی دونم چرا ؟ نمی دونم چرا به رفتن فکر میکنم به یه جای دور که کسی را نشناسم کسی من را هم به یاد نداشته باشه .
خالی یعنی جای تو
بی تو یعنی خالی
حالا من مدت هاست که خالی هستم
-------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : امروز کلید قلبم را بهت دادم گم نکنی شیطون سر به هوای من
خانه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست . دیوار های خانه دیگر واژه های انتظار را خوب
نمی فهمند . پنجره خانه به روح پاییزیم عادت کرده است و می داند ، از اشکهایم می فهمد که برای چیست ؟
جمعه است روزای جمعه دلم میگیره ؟
نمی دونم بعضی آدم ها فکر می کنن من احمقم و نظرات مسخره میذارن . واقعا چقدر ادم میتونه بعد این همه مدت بی شعور باشه ؟