-
بعد سال ها
7 مهر 1401 21:53
بعد سال های که نوشته هامو میخونم خیلی عوض شدم اما هنوز یه چیزی تو وجودم عوض نشده . عجب این عمر میگذرد ممنون بلاگ اسکای
-
6 دی ماه آزادی
10 دی 1396 13:00
در شش دی ماه امسال وختی بعد سال از مشکلات رها شده بودم یه مسیح آمد که : کجایی ؟ آبادان عه منم ابادانم شب ببینمت حتما با کله میام و این بود گه بعد 5 سال سرهنگ را در شب تولدم در خرمشهر قهرمان زیر پل نچدان جدیدش دیدم و شمع فوت کردیم . و یه خاطره خوب ساختیم . پروردگارا ممنون
-
هیچى
6 خرداد 1396 23:43
هیچى مث تنهایى و دلتنگى باعث نمیشه زندگیمون به آدماى اشتباه وصل بشه البت
-
فونت فارسی
6 اردیبهشت 1396 23:40
زندگی خوبه و فونت فارسی کمیاب
-
چقدر نبودم
13 اسفند 1395 00:58
چقدر نبودم اینجا ، دلم تنگ شده
-
امروز
12 تیر 1395 20:58
امروز چقدر باش حرف زدم ؛ گریه هم کردم ؛ اون بالایی امیدمون بشه ؛ گاهی بش میگمم نشد دمت گرم من دلم پی دلته .
-
[ بدون عنوان ]
25 خرداد 1395 21:30
زندگی همیشه با اونی که دوست داری همیشه قشنگ تره و زیبا تر احساس میشه ، حتی گاهی تو عمق لانگ دیستنس .
-
شوق پروازم یه حکایت دروغه
30 فروردین 1395 12:48
بی خدافظی ازش جدا شدم مثل اون روز ترک وطن مثل همه وحشی بازی هاش مثل همه دل بسنم مثل این اخری که هر چی امدم بگم بسازیمش با هم اما دیدم دستم بستس ، لبخند زدم به تمام اسماعیلی هاش به تموم نیومدنش به تمام بودهای لانگ دیستنینگیش ، خواب بارون قشنگه حتی قشنگ تر از خودش . ولی خیلی با دلتنگی و غربت ساختم و سر کردم / . روز پدر...
-
سمنو
26 فروردین 1395 01:14
دل تا امد با تئوی اشنا شد رفتی . لعنتی برای وی انقدر ناز کرد و دست و لابم انقدر بسه بوئ که تو دو تا دیدار فقط سیرش کردم . #س ، خاطرات وحشی بازی ، دستات ، همه #تو که نیستی
-
[ بدون عنوان ]
22 فروردین 1395 13:11
هنوزم معتقدم که یار نا مهربون مال آبادانه .
-
[ بدون عنوان ]
4 فروردین 1395 16:26
امروز به اصرار نوبری هی کف خیابان چرخ خوردیم و اخرم با یه پکینس قهوه ای روشن ، شبش با اکنت جعلی ایسنا گرام فالوم کرد .
-
اسفند تن تنی
27 اسفند 1394 16:23
همچنان در سفر
-
[ بدون عنوان ]
22 بهمن 1394 16:20
اخر سالی سخت در سفر عستم . امروزم رفت دبی ، بی خبر چون نیومد شمال سال 1390 #یادآوری #گذشته
-
دیدار در اینستا گرام
15 بهمن 1394 13:07
-
روزمره اخر دی ماه
6 بهمن 1394 18:18
ینی این ماه پکوندنمون کلی بالا پایین و کلی سند نا تمام و جرمیه های کوچولو دور زدن های تحریم ها . بعد 14 ماه دارم خونمو عوض میکنم با این که همش خواب اسمشو نبرو دیدم اینجا ولی فکر کنم یه تغییراتی لازم دارم . 6 بهمنه پ ن : 92 _ اس ای _ باب اسپون _ ب 1 _ شازید _ دست بند طلا _ فامیل های فری _ یاد #س
-
دی ماهه
22 دی 1394 12:15
تولد , عروسی , گودبای پارتی , صابخونه هم جوابوم کرد , یره هم کمتر ج میده و سرهنگ حدود سه سال طول کشیدانفاقی باز پیدا ش کردم اما نشد ببینمش . در جریان و #تو سراشیبی دارم میرم بالا ...
-
[ بدون عنوان ]
1 دی 1394 13:17
دلم قهوه میخواد ، همین حالا با تو مثه قهوه آروم، بنوشم صداتـــو یه نور ملایم ، یه آهنگ اروم به تو خیره با شم با چشمای نگــــات حال منو خوب می کنه خوب بلده ، ببین فال من از چشمای تو خوب اومده دلـــــــم ، خیلی داره از دیدنت ذوق می کنه تو هم ، داره دلت به سمت من سوق میکنه همین حالا میخوام ، به تو خیره باشم اونی که برای...
-
[ بدون عنوان ]
21 آذر 1394 01:08
تو همون حس غریبی که همیشه با منی تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی تو امید انتظاری تو دلای ناامید مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید چه غریبونه گذ شتن جمعه های سوت و کور هنوزم ما نرسیدیم ای تجلی ظهور با توام با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی میدونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی مثل لالایی بلبل تو کویر بی صدایی تو خود عشقی...
-
مربوط به سال 88 تیر ماه
21 آبان 1394 01:10
من جای تو تو جای من بیا با هم عوض کنیم جای دلامونو یه بار تا من بشم یه تیکه سنگ،تا تو بشی عاشق زار یه شب با چشم دل من،عشقو تماشا بکنی خودت رو هر جوری شده،تو دل جا بکنی تا تو دچار من بشی،لحظه شمار من بشی خوابو حرومت بکنم ،صید شکار من بشی برام یه بازیچه بشی،بشم تموم زندگیت تا پشت سر بخندم،به سادگی و بچگیت این درو اون در...
-
سپتمبر
6 مهر 1394 02:50
زندگی با یه #س ادامه دارد دوره ولی قشتگه.
-
[ بدون عنوان ]
31 شهریور 1394 11:50
تا نگاه می کنی : وقت رفتن است سرهنگ بازهم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه باخبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ! ناگهان چقدر زود دیر میشود . برای سرهنگ که سه سال است از پادگانش ترخیص شدم .
-
قسمت هفتم از مهاجرت
25 تیر 1394 21:41
زندان مرکزی استامبول خلاصه خاطرات 31 روزه اوضاع شلوغ پلوغی بود ، و ایرانی های بسیار خطرناک و پر حاشیه خیلی ها مهاجر بودن و تو زندان در گیر مواد شده بودن ، خیلی ها شبانه سرقت میکردن از هم ، دعوا شرط بندی ، شیگار دزدی ، غذا دزدی و کلی داستان که کوتاه همشون را مینویسم . ساعت 2 ظهر کانتین میومد دم کوش و یک سری چیز داشت...
-
قسمت ششم از مهاجرت
23 تیر 1394 16:47
خاک ترکیه - شهر سیواس بعد از اینکه حصین امد دنبالم رفتیم خونه یه حمام گرم و کمی نوشیدنی هوا کمی سرد بود و خونه هم یه خونه چوبی ساده دو اتاقه ، هم خونه خوبی داشت کوشا که الان امریکاس ، حصین مرخضی گرفته بود و یک هفته اونجا استراحت کردم انقدر شوک بودم از سفر و مشکلاتش تازه فهمیدم بچه ها میگن میتونسته بدتر از این هم باشه...
-
قسمت پنجم از مهاجرت
22 تیر 1394 14:46
اینجای داستان مهاجرت از داخل خاک ترکیه است و حدود 12 روز خروج من از مرز طول کشیده ، 500 دلار پول دارم و یه پاس با ویزا شینگنی که داره تموم میشه تا 20 روز دیگه و یه مهر ورود به خاک ترکیه که نمیدونم واقیعیه یا جعلی . 9 صبح بود یه ون امد کنار یه جاده روستایی خاکی دنبالمون همه ریختیم توش ، کولمو بغل کردم و بیهوش شدم ساعت...
-
قسمت چهارم از مهاجرت
20 تیر 1394 21:29
روز دهم شد و رفتیم منو تحویل یه گروه دیه گروه دیگه تو سلماس دادن ، از تو کلی کوچه پس کوچه بردنممون باسعید افغانی تو یه زیر زمین یه خونه ،عصر چند افغانی و پاکستانی هم بمون اضاف شدن و دوباره با نیسان حرکت کردیم حدود 3 ظهر رسیدیم تو یه روستا ، مسیر طولانی بود و زود حرکت کرده بودیم و این مسئله را کسی نمیدونست ، که چقدر...
-
قسمت سوم از مهاجرت
20 تیر 1394 17:28
روز هفتم : صبح رابط زنگ زد و گفت یه قاچاق بر گردن گلفت جنس میاد دنبالت از گمرک میبردت ، خوشحال بودم چون خرج از درب گمرک بی خطره ... ظهر امد دنبالم و رفتیم تو گمرک بازرگان ، ادم خوبی بود ینی بیشتر قاچاف برای ارومیه کرد هستن و ادم های درست ، قرار شد تو گمرک یکی بیاد دنبالم که از تو سالن ردم کنه شب شد ولی من هی تو محوطه...
-
قسمت دوم از مهاجرت
20 تیر 1394 17:15
تو ارومیه رابط را دیدم و برخورد خوبی داشت بعد یه روز موندن تو یه خونه مجردی مربوط به برداری وی که جای خوبی بود شب قرار شد به سمت مرز بریم ، پاسم را داده بودم رابط تا بفرسه ترکیه مهر ورد تو مرز بزنن . شب چهارم تو ارومیه : غروب رفتم نازلو نزدیک مرز بازرگان اونجا به حدود 15 نفر افغانی محلق شدیم و خودموبایست یک افغان جا...
-
قسمت اول از مهاجرت
20 تیر 1394 16:17
زمزمه رفتن و عکس های خارجی و ماشین های انچنانی و سرمایه و پس انداز سال ها کار تو ایران از سال 90 همراه با هیراد که دوست چندین و چند سالم بود هی زیاد میشد ، یواش یواش که دادگاه شیراز حکم بدهی مو قطعی میکرد و تلاش هام فایده نداشت و بازار داشت بدتر میشد زمزمه رفتن هی بیشتر میشد ، تا جایی که سال 92 مغازه را دادم کرایه و...
-
نداریم
8 تیر 1394 12:30
نه لبتاب داریم نه گوشی ، هیچ فرصیتی نیست برای نوشتن ، زشت نباشه .
-
نا گفته ای از مهاجرت
25 اردیبهشت 1394 20:15
داستان مهاجرت بعد از تو ادامه داره ، مهاجرت ینی نبودن بو و دستات آهو