زندگی مسخرس ، یاد جمله تنهایی دکتر شریعتی میوفتم ، یه چیزی تو گوشم زمزمه میکنه اما دلم یه چیز دیگه میگه ، تو اتاق عزلت خودم با خودم و خودم گریه میکنم ، کاش بچه می موندم بچه ای که نفهم بود و از دنیای آدم بزرگ ها چیزی نمی فهمید ، صدای خش خش پاییز تو گوشمه صدای بارون تنهایی ، صدای یه چیزی اذیتم میکنه ، دلم گرفته ، دل خوشی ندارم ، بغض دارم و اشک ، مثل چند سال پیشم دارم میشم ، مثل روزی تنها ، افسوس که افسوس ..... ،دیشب روق های تنهاییمو وردق زدم که شاید توش یه جای خای پیدا کنم ، دیدم همش خالیه ؟ دلم بارون می خواهد که زیرش گریه کنم ، دلم تو را مبخواهد که رفتی و نیستی ؟
کدوم روز ؟ روز گذشته یا گذشته روز ؟ همش گذشته ولی هیچدوم نمیگذره . یکی میگفت اخره هفته میریم گفتم چه یه هفته چه ده هفته کسی که دلخوشی نداره چه هفته دیگه چه جمعه ..... چه دیر تر چه زود تر ....
یاد اون روزی که 21 فروردین بود بارون میومد من و تو تو خرمشهر قدم زدیم ......
یادش بخیر تو اون کافه تو شیراز ما به این امید زنده ایم این روز ها هم میکذره ........
یادش بخیر ریست میشدیم ....
یادش بخیر دشت ارژن .....
یادش بخیر شمال تو جنگل های جواهر ده .....
یادش بخیر .....