خوابیدنی که توش بوس بغل شب بخیر عزیزم نباشه کپه مرگه پس به قول هیراد امشبم کپه مرگو میزاریم / پارسال این موقع ولن تاین دلم شاد بوود با یکی داشتیم کنتاکی می خودردیم ، امشبم بیاد اون شب برفی تو اتوبان های تهران که گم شدم .....
چه کاری با دلم کردی که از دنیا و زندگیم سیرم که دائم یه بغض تو سینمه دارم تو عزلتم میمیرم ...
چقدر به خودم بگم این روزها هم میگذره ؟ کی تموم میشه ؟ نمی دونم ؟
شیراز بودم این بار شیراز برام رنگ آرامش و تنهایی همیگشو نداشت این سرمای شیرازو دوست داشتم اون خاطرات دشت ارژن را دوست داشتم اون اسپرسوی تلخ اون کافه را دوست داشتم اون فضای پر قاب عکس قدیمی برام خاطره شد . این بار دادگاه و راه پله هاش دوباره بوی نفرت تنهاییو میداد . اما میگذره .....
یه دوست خوب منو یاد 25 مهر ماه سال پیش انداخت ، خدیا دلم گرفته ، خدایا هی تند تند حالم بد میشه ، خدایا چه کردم به درگاهت من خطا کارو ببخش و راحتم کن .
پ ن : وقتی راننده تاکسی بهت میکه شما تنهایی ؟ یا دو نفرید ؟ من باشم میگم سال هاست تنهام ...