بابا جون مادرت انقدر نظر نزار واسه من . تو برای من مردی این هزار بار ..
دندان - سفالکسین - بارون - استراحت 24
شب سردیه ، بیشتر امروز بحث میکردم و روز خوبی نبود ، حافظ و سیام آمدن کافه ، ایراد هم نیست رفته تهران ، الانه 2:30 شبه تک و تنها به روز های شیراز فکر میکنم . دلم مثل هر روز و شب گرفته است و تنها کار و کارو کارو اونو از ذهنم دور میکنه ...
وقتی دلم میگره یه گوشه تو کافی نت با همون آهنگ های قدیمی خودم گریه میکنم ، چند دقیقه بعد به خودم میگم این روز ها هم میگذره ما با این امید زنده هستیم ، هرچی مگیزه بشتر متوجه میشم افسرده ترم . دیشت خونه حافظ بودم آهنگ از من نگذر را شندیدم یاد کسی افتادم که بخاطر اون این آهنگ را گوش میدادم . ( دیوار کافه ، برگ زرد ) چند روز پیش تولدم بود کسی یادش نبود کسی از ته دل تبریک نگفت . کسی نتونست خوشحالم کنه . پریشب فرهاد رفیعی دوست قدیمی را بعد سه سال دیدم کارمند بانک شده بود یه بچه داشت ، چقدر منو نصیحت میکرد دوست داشتم باش درد دلمو بگم اما فرصت نداشت .