دفتری از خاطرات من ( آبادان پارکانت - سابق )

غمی بزرگ با روزهای همیشه ابری و بدون همراه و تنها بدون #دلخوشی

دفتری از خاطرات من ( آبادان پارکانت - سابق )

غمی بزرگ با روزهای همیشه ابری و بدون همراه و تنها بدون #دلخوشی

دل من برد و ....

بس که امدم نوشتم دلم گرفته دلخوشی ندارم خسته شدم بسکه هر کی پرسید چرا ناراحتی چرا تا تنها میشا چشات پر اشک میشه خسته شدم ، بسکه دیدیم هیراد دلش گرفته بیشتر دلم میگیره ، وقتی به تنهایی خودم نگاه میکنم دلم می سوزه بیشتر برای خودم ، هنوزم از تنهایی می ترسم . بس که دارم شجریان و سراج گوش می دم ، دارم بشون عادت میکنم ، بس که کسی حال دلم را نپرسید دل گرفته بس که حال جیبمو می پرسم حالم از خودم بهم می خوره ...

لعنت به این صبح جمعه لعنت به صبح تنهایی .....

بوی بارون ، بوی دل خوشی دو نفر که میخوان عقد کنن ، بوی رفتن بعضی ها به تهران ، بوی کوچ برادرم ، بوی تنهایی ، بوی حال 12 ظهر مدرسه  ، بوی دلواپسی های یک مادر ، دلم برای یک هوای خوب تنگ شده ، کاش می فهمیدم آمدنی رفتنی یه ، بوی غم عشق نبودن یکی ، بوی ازار روحی از شکست یه نفر از یه نفر دیگه ، بوی تلخ سیگار ، کسی که تنهای مو از من نمی دزده ، درد مارو در و دیوار نمی فهمه ، واسه تنهایی خودم دلم می سوزه ، قلب امروزی من خالی تر از دیروزه .... نمی دونم مریضیه یا احساس عزیزیه ....

جمعه بهاری اما خالی از بهار ... تو یه کافه خسته ،  داریوش و سیگار و چایی و ....
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد