روز الکی بود ، بانک ملت و کافی نت و شهرام ، اسی آلمانی ، سیروس و خرمشهر نا دلچسب و قهقهه های یک مرد قدیمی با خاطرات قدیمش تو خرمشهر و یه روزهای اخر هم برای سی کلاس و ....
تایپ اخر شب بهرام و مسعود ، محمد اصفهانی و یه تماس بی جواب ....
و یه نوشته ناتمام 3 شبی ......
نمی دانم چه می خواهم بگویم ...
آپم دوست عزیز و منتظر نظراتت
خوندم و لذت بردم اما نشد نظر بدم
تمام حرفا
تو همین نقطه هاست
...
ای بابا
این نیز بگذرد...
غم نخور
و ادای غم زده ها رو هم در نیار!
ما غم هامونو خوردیم
فقط اسیر س ک س که ی بعدشیم!
کاش می دانستی
زندگی با همه ی وسعت خویش
محفل ساده ی غم خوردن نیست!
همین!
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا با خود رها کردند...
در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم
مسیر عشق پر آشوب و فتنه است ای دل
بیفتد آنکه در این راه پر شتاب رود . . . . " حافظ "
آرزوهایم در مه گم می شوند
دستم نمی رسد بگیرمشان
به یاد آرزوهایم
و سکوتی می کنم
بالاتر از فریاد
آپم مهربون ..... و منتظر نظراتت .... حتما بیا[گل][گل]