دخترک دلشو به باباش خوش کرده بود براش 2 شاخه گل خریده بود ، بغلش کرد ، بوسش کرد ، دلشو به دست آورد ، معذرت خواهی کرد یه لباس صورتی پوشیده بود بش بستنی اسکوپی داد ،بردش پارک و...
در آخر هم دستشو فشار داد و گفت بابایی من دوست دارم .
پدر که دلش شکسته بود گفت هی .... و سیگار کشید تا از خیابون رد بشه بعد از دور گفت دوست دارم بابا ، بابایی من را تنها نزار بابایی بام قهر نکن .
بابایی داره اما مامان نداره ، دل داره اما بی دلخوشی /
پ ن : مرد فردا دادگاه داره ، فردا همه مسیر های زندیگش عوض میشه ، خوابش نمبره ، نمیدونه چی میشه ، ولی میدونم درست میشه . دیروز گریه کرده امشبم گریه میکنه ولی مثبت میره تا مثبت بیاد ، خوبه خوب ، هو گود دی ...