دفتری از خاطرات من ( آبادان پارکانت - سابق )

غمی بزرگ با روزهای همیشه ابری و بدون همراه و تنها بدون #دلخوشی

دفتری از خاطرات من ( آبادان پارکانت - سابق )

غمی بزرگ با روزهای همیشه ابری و بدون همراه و تنها بدون #دلخوشی

ملاقات

نمی دونم چی شد ؟ تقصیر من با بود یا که تو ؟ ولی تمام شد . آری مدت زیادیه تمام شده . قسم به گذشته همش برات دلواپسم قرار نبود این جوری شه یه هو بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شده این جوری عاشقت شدم ؟ شاید بگم تقصیر توست ؟

به ملاقات نیامدم ؟ چگونه عمری از احساس عشق شدم فراری ؟

------------

از زبان تو

جواب قلبم

 

چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره

بالا و پرش دادم اما واسه من نمی پره

حتی خدامون هم به دادمون نمی رسه

گریه نکن دیگه دستمون به دست هم نمی رسه

بخشش اگه قسمت نشد

 

 

سایه با سایه

لحظه به لحظه میشکنم

 سایه با سایه هر نفس

زندویم

لحظه به لحظه گم شدم

تردید من شکی نداشت

حیف که نمیشه

حیف که نمشه از تو گفت ؟ از تو نوشت ؟ حیف که نمی شه ...
و الا می نوشتمت با مژه بر می داشتمت
روی چشمام میزاشتمت
کنار قران مجید
می بردمت رو آینه و شمدون میزاشتمت



 

خدا نگهدار

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم

فرصت نشد بمون و ....

گفتم اگه ببینمت دل کندن هم برام سخته

گفتم صدات را نشنوم ندیده از پیشت برم

 

باور میکنه یه بی وفا نامه میزاره میره قسمت زندگیم اینه

سهم تو از من دوریه تو لحظه های بی کسی

قشنگی داستان ماست که ما به هم نمی رسیم

 

گفتن لحظه اخر واسه من هنوز سواله ؟

دیدن دوباره تو فقط تو خواب خیاله

لحظه های اخر تو توی قلب من می مونه

هیچکس مثل تو بلد نیست دلم را بسوزونه

 

خدانگهدار عزیزیم اما نمی شه باورم

تو چشمای من نگاه نکن این لحظه های آخرم

 

درد بارون

چی بگم ابری و بارون نمی شی

درد می فهمی و درمان نمی شی

خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون

من میبینیو ویرونه نمی شی

دل دیوانه خرابم میکنی

چرا ؟ چرا ؟

سر به صحرا میزراری

من را تنها میزاری

لاله کدوم گم شده ایی

چرا بین گل ها پنهون نمی شی

وقتی بارون میزنه

شاخه ها را میشکنه دل تنها مثل گنجشک ها پریشون نمی شی

منو میبنی وحیرون نمی شی

چی با کی بگم راز تو را

داری آتش میگیری خون نمی شی

من که  هر شب تا سحر قصه عشق را تو گوشت میخونم

بازم افسوس افسون نمی شی

تو بزرگی مثل دنیای خیال آدم ها

دل زخمی ناله ی تشنه بلا

نگه غصه مجنون را داری

واسه این قصه ها مجنون نمی شی

پ ن : من ندانم چه گویم با تو نگویم با خود بگویم

مرگ آبی

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه ی سیمین دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ_گلو می خواند

مرگ مسؤل قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاه در سایه نشسته است،به ما می نگرد و همه میدانیم

دیوار اتاق

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه

دیوار اتاقش پر از عکس میشه

اما همیشه دلت واسه ی اونی تنگ میشه که نمیتونی

عکسشو به دیوار بزنی...

 

وفایی

وفای دنیا را ندیدم به دنیای امروزی

روزهای ساقی

اما صد افسوس برای گذشته برای لحظه های  عاشقی که همه زرد شده بودن و از دست رفته بودن ساعت ۷ نشده بود با اکبر رفتیم به سمت دکتر اکبر با طرز خاصی از خیابان ها عبور میکرد و مثل چینی ها دنده را پر و خالی می کرد کمتر از چند دقیقه سر شمس آبادی بودم با یه حس له و پاره به آسانسور نه گفتم و پله های سرد دکتر را بالا رفتم دکتر شلوغ بود و مملو از آدم های جور و اجور منشی دیگه من بخت برگشته رامی شناخت خیلی سریع رفتم داخل دکتر حوصله داشت نشست و خوب نگاه کرد اما کوتاه و سریع نا امیدم کرد گفت درمان تاثیری نداشته و شما باید تحت مراقبت باشید ازش خواشتم که دارو ها را عوض کند و این دوره تحت مراقبت را به تعویق بیندازد بالاخره با هر داستانی بود قبول کرد و قرار شد پارکانت با ریگه تحت درمان درصد بالاتری قرار بگیره اما این همه داستان نبود . داستان دیگه رو به تمام شدن بود بایستی منتظر  دارو های جدید و درمان جدید می بودم ....... ادامه دارد .

تازه دیشب برگشتم با درد و اندوه و خاطرت خالی از تو دیشب دوباره قبل از آمدن برگشتم به یه شبی تو مدت پیش همون جا و همون کوچه ها و همون شهر این بار دیگه با تو نبودم این بار دیگه فرق داشت این بار با غصه و یادت بود و تو نبودی این بار حصرت گذشته برای خودم بود این بار تکرار خریت ها برام مونده بود این بار افسوس عمر رفته بود این بار غصه تنهایی و نبودن و نبودن اونهایی که دوستشون داشتیم دیگه از بین ما رفتن اونهایی که خودشون را خیلی دوست دارن اونهایی که دوستشون داشتیم و حالا خودمون فرستادیمشون برن اونهایی که لحظه ها ما گرفتن اما امروز نیستن اونهایی که یادشون نمی زاره . دیروز تو حافظیه یه خاطره شیرین برام رقم خورد . هرچند کم رنگ اما بد نبود ساقی هم باهام بود خوش گذشت ساقی و یه دوست عزیز دیگه سه نفره با زمان کوتاه و با محدویت باز خوش گذشت .با همه بی تفاوتی ها ولی خوش گذشت لذت سفر را تو اولین دیدار تو پارمونت حس کردم  این روز ها روز هایی که هیچ وقت باز نمی گرده و سال دیگه باید افسوسش را بخوریم دیگه سال دیگه ساقی کجا من کجا و اون کجا ؟

پ ن : با این که برگشتم هنوز زمزمه موسیقی من چشم آذر است و ترانه انتظار

کاش میدانستی

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

کاش میدانستی که دیگر دیر است

 

لحظه از دست رفته

سرگردان ، تنهای تنهای تنها ، روز ها رنگ غم دارد . لحظه ها بوی تاریکی مدت هاست که انتظار شده اهنگ و نوای زندگی ، شاید کسی نداند . اما هرکسی از دل خود با خبر است نه دیگری

دلم واسه خودم دلم ، واسه گذشته هام تنگ شده است .

 

دلم واسه لحظه های شیراز دلم واسه خاطره های رامسر دلم واسه اصفهان دلم واسه گریه غم و غصه تو رضوان و خیلی روز های قبل که سبز بود ولی دیگه امروز طعم پاییز را گرفته تنگ شده است .

افسوس و صد افسوس که برای خیلی چیز ها دیر شده

دیروز ۴ طبقه را باسرعت زیادی طی کردم در انتهای سالن چیزی میگفت امیدی باید باشه تو هر نا امیدی اما متاسفانه وقتی منشی آزمایشگاه پاکت زرد رنگ را بهم داد چند لحظه ایی به گذشته برگشتم داشتم فکر میکردم چه کار اشتباهی انجام دادم کی این تاوان اونه ؟؟؟؟  اما نتونستم فکر کنم !!! تو آزمایش بازم تمام علائم منفی بود . منفی ، منفی ، نمی دونم با تنهایی این پاکت زرد چه کنم ؟ آرام آرام این چهار طبقه مجازی را مثل چهل طبقه قدم زدم دم در دیدم همزاد من هم پاکتی زرد بر دست دارد تا اواسط شمس آبادی را پیاده آمده بودم فاصله زیادی با آزمایشگاه داشتم یه نگاهم به زخم های دستم بود و یه نگاهم به پاکت و فکر در آن سوی آن چه در آن بودم ناگهان با بوق و سرو صدای یک موتور سوار از حال خود بیرون پریدم دیگه نزدیک دکتر بودم اصلا دوست نداشتم برم داخل چون میدونستم دکتر باز چه جوابی بهم میده  سرخورده و عاجز به داخل مطب رفتم . فضای مطب مثل همیشه خنک و فانتزی بود و منشی هم با اخم همیشگی از جا بر خواست و گفت آقای ......  دکتر رفته .!!!  خوشحال شدم ولی بعد گفت پس فردا ساعت ۷ شب اینجا باشین فرقی نداشت بازم برگشتم به حالت اولی رفتم گل هم . بدون تشکر آمدم بیرون چاره ایی جز ترک نداشتم چند ساعتی در کنار پارک نشستم و به غروب زرد خورشید نگاه می کردم . تا اینکه یادم آمد چه روزهایی فرصت زندگی داشتم و زندگی نکردم اما .......... ادامه دارد

 

روز تو و من کجاست ؟

بعد مدت ها وقت کردم یک خط بنویسم اون هم اینه :


برای روز میلاد تن من نمی خواهم پیراهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرنه حتی جام سرمستی بنوشی

برای روز میلاد من اگر به فکر هدیه ایی ارزنده هستی من با خود ببر به اوج خواستن

بگو با من زنده هستی

غم

دو سه روزه که خیلی ناراحت تر از قبل شده بودم تا اینکه یه هو خبر فوت یکی از دوستان قدیمی را شنیدم که خیلی ناراحت شدم . بنده خدا ما را ناراحت تر کرد .ولی خوشبحالش که این دنیا را با تمام متعلقاتش رها کرد و رفت .

یادم به یه مثل روسی افتاد که :

  گاهی آنقدر غرق در آرزوهایت هستی که فراموش می کنی آرزوی کسی هستی

گورستان دنیا

ای دل در گــورســتـان دنـیـا بـــر ســر مــزار مــــن مــیــا

اگر آمدی با چشم بسته گریان بیا

 

بـگـذار در تنـهـایی وشــبهــا نــالــه و فـــریــاد ســـر دهـم

که شاید ناله در بی کسی کنم