-
بعد مدت ها
25 اردیبهشت 1394 20:13
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود .
-
شهریور 1392 قبل مهاجرت - یکشنبه 21 تیر 93
8 شهریور 1393 18:27
از امروز سعی میکنم خوشخط تر بنویسم ، امروزرو خوب شروع کردم چون اس ام اس یوهاها تو دیدم ، بانک بودی ، پیش اون ریس بانک بی سامان ... دلم بات بعد حرفاش راحت تر شد حس بهتری دارم ، ظهر از رفتنت خوشحال بودم و لی باز از تنها بودن باز ترسیدم .... س یه طوری نشه هی سو فار بشه من باشم و تو نباشی ، فاصله بیوفته ، از دیشب منتظر...
-
ادامه شهریور 1392 قبل مهاجرت - شنبه 21 تیر 93
6 شهریور 1393 17:45
امشب اولش بد بود ولی کم کم خوب شد ، عصبانیتت خیلی ترسوندم به طوری که نیم ساعتی هنگ بودم ، الان امدم یه لحظه دیدیمت تو دلم یه امیدی با حرفات پیدا شد ، بازم میتونم س صدات کنم ، امیدوارم میری ت بتونم ازت خبر داشته باشه و تو تنبیه تو نباشم ، س ممنون که امدی و حرفای منو گوش دادی و برام وخ گذاشتی ، ممنون ازت . 2 شب بعد اس...
-
همین
6 شهریور 1393 13:07
فرزند اون بابات باش اسمتو بنویس بجای فحش دادن .
-
پارسال اخرین مرداد ایرانی بود
29 مرداد 1393 20:17
پارسال همین موقع ها بود ، از امروزم امدم خوب و قوی باشم اما دادگاهخ تهران رید به اصابمون ...
-
روز پنجم
30 تیر 1393 11:59
بعد یه شب لعنتی که بغض داری و خفت میکنه و بی بهانه اشکات میان ، دیشب حرفی نداشتم از دلتنگی ، اسمش شد حس اشتباه ، حرف دل اشتباه نبوده و نیست . ادمایی که تو صفحات مجازیت عدا درمیارن بدم میادیک هفتس از اخرین نوشته های زیتونی بد بود همش رو کاغذه ... پ ن : دیشب با خدا حرف زدم گفتم اگر قسمت دلشه برشگردون حتی بد و بد اخلاق .
-
رفتن
22 تیر 1393 17:18
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی! آه از نفس پاک تو و صبح نشابور از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی! ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار! هشدار! که آرامش ما را نخراشی هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم! اندوه بزرگی ست چه باشی،چه نباشی...
-
فاصله
7 تیر 1393 21:24
وقتی دور میشه ، وقتی ندیدیش ، وقتی فاصله میوفته .... همه اینا رو باید ول کرد باید زنگ زد و بشو حالشو بپرسی خودش یقینان می فهمه .. به این میگن دلخوشی ها کوچیک که این روزای رنگ وبوی بهاری داره ...
-
اخرین جمعه
7 تیر 1393 01:25
امروز آخرین جمعه دردناک زندگی بود ، روزای جدید ، دلبر جدید ، تولد دوباره ...
-
چه بی رنگه شب من
3 تیر 1393 23:53
امشب چه بی رنگ بود شب من ، ندیدم اون یار جانی را ، دیشب قول دادم که بیبنمش اما نشد ، چند روز دیگه میرم سفر ...
-
رفیق روزای قدیم
3 تیر 1393 17:49
یعه رفیقی داشتیم نمیدونم الان کجای دنیای بزرگه ، ولی میدونم خوب یادته دم در کافه عدای اون مرحوم هایده و ویگین ، فیت قدیمیشنو که میگفتن : از من نپرس خونم کجاست ؟ تو اون همه ویرونه ؟ ای هم قبیله ، قبیله سرگردونه .. ما در به در تر از همیم ، غربت ما دیار ماست ... یادت بخیر رفیق ، یاد قلمرومون ، یاد اون همه بغل ، بانک ملت...
-
رفتن یا نرفتم
2 تیر 1393 11:03
دیشب تو خواب دلبر امد ، خیلی گرمم بود خیلی عرق میکردم ، خیلی بد بود اما عادت شده ..
-
یک تیر
1 تیر 1393 12:50
داره یه اتفاق های جدیدی میوفته ، تیکه های یه پازل خیلی قدیمی بعد 10 سال داره کنار هم معنی پیدا میکنه ، استرس کمی دارم اما بیشتر از قبل خودمو به مسیرم بستم . منتظر یه جوابم از دادگام .... میدونمم خوبه
-
اخرین جمعه خرداد
30 خرداد 1393 13:17
امروز که بیدار شدم با دلتنگی بود ، به بغضی داشتم ، حالم بد نبود اما دلتنگ بودم ، یه حس عجب ، مثل سال های گذشته ، اون روزایی که 7 صبح با شوق برق خاص چشم رنگی بیدار میدشم ، امروزم هم همون حالو داشتم ، حال خوبی بود ، بعدم یه تماس خوبش کرد . یه ادم میخوام واسه رویاهام . همون ادمی که بفهمه چی میگیم ، با من فرق نداشته باشه...
-
اسماعیلی من باش
26 خرداد 1393 10:24
کوچ کردم دوباره امدم اینجا ... هنوز دوسش دارم ، این رواز هم خدا کمک کرده حالم خوبه و قدرشو میدونم ، دخترک اسراعیلی زندگیم را عوض کرده شادتر و ارام تر به اینده نیگاه میکنم . ازش ممنونم از خدا هم ممنونم .
-
هیچی
9 خرداد 1393 16:44
-
13
13 فروردین 1393 20:23
این بازی رفتن تو با من شروع کردی این نبودن ها از تو شروع شد # دلخوشی سالهاست که تو منو تنها گذاشتی ، امروز 13 فروردین 1393 ، امروزم گذشت ، بارون بود ، حسرت بود و غم و اندوه ، اما هی میگم مهم نیست اما مهمه ، تمام ساعات بیکاری این سال ها انجیل کمکم کرده اما کمه واسه زخم هاس این همه سال ، امروز تو خونه بودم ، مدت هاست تو...
-
تمام شد این گوه
1 فروردین 1393 03:03
انقدر تو سفر بودم تو این دو ماه که نرسیدم بیام اینجا .....و هنور بوی خاطراتمو میده ... 92 بد بود بد گذشت خیلی برام اتفاق افتاد از ابادان تا قلب دریای کنت و اروپا ... این عیدی چقدر چشم براه سرهنگم کاش میومد .
-
خیلی چیزا را نمیشه بگی
21 بهمن 1392 03:39
دلم گرفته و تو سخت ترین از نقطه زندگی دارم دست و پا میزنم .
-
سال ها بعد
11 دی 1392 02:11
چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید سالهایی را نیز که با تو بودهام فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافههای غروب را باران را اسبها و جادهها را باید دنیا را زندگی را و خودم را نیز فراموش کنم تو با همه چیز درآمیختهای! رسول یونان
-
رفتنی میره بالاخره
6 دی 1392 10:50
هیراد عزیزم ، عقیل و نغمه و دوست خوبم یک ایرانی تبریک گفتن و تو نگفتی .. دیگر مهم نیست ، در همان خیابان سرد و درختان سر به فلک کشیده همه چی تمام شد ، و من بازم نفهمی خودم را به خودم اثبات کردم . دشیب خواب دیدم امدی بودی که بگی ببخشید و اینا ، اما من بت گفتم : مگه نگفتی ؟ من دوست ندارم مگه نگفتی ؟من دیگه مثل سابق نیستم...
-
مادر
10 آذر 1392 00:55
یاد اون لحظه ای که میوفتم با مادر خدافظی میکردم ، پارم میکنه ، گاییده میشم به گوه کشیده میشم ، این خیلی بده اینو یه بار تجربه کردم ، الان که پیششم خوبم ولی همش اون خدافظیه تو ذهنم بود ، بد بود ، بد گذشت ، سخت بود . 7 آذرم گذشت 10 هومین سال نبودن پدر ، یه عمری گذشت ، چقدر تو این ده سال خاطره داریم . پ ن : شیو بعد سه...
-
دوم آذر
2 آذر 1392 15:51
امروزم خوب نبود . مخاطب خاصمو با دعوام شد ، از روی عصبانیت ، حکم نفقه هم گویا امده بود ، تو کجا و من کجا ، من بغل گوشتم تو منو به این مفدی ها نمیتونی بگیری ...
-
روز های بارانی
1 آذر 1392 12:10
این روز ها همش بارونیه و زندگی ادامه داره ... ولی زنیکه امروز فهمیدم که حروم زاده هستی که هنوز دنبال دعا و جادو و جمبل هستی .
-
حیف
5 آبان 1392 17:45
همش بیکاری ، همش تنهایی ، فیلم و موزیک و اینترنت ، حیف از این برگشت میدونستم پیشمون میشم میدونستم ، خیلی زود ، همواره به یاد داشته باش کسی که بخاطر تو از بهترین روفقاش میگذره از تو هم خواهد گذشت . حسش خیلی بده : دلم سفر میخواد نه برای رسیدن به جایی فقط برای رفتن ...
-
بعد مدت ها
3 آبان 1392 19:54
غم ها بزرگ میشن ، اما از بین نمی رن ، مثل تلخی خاطرات ، مثل تلخی همیشگی یه قهوه ترک بعد مدت ها سلام
-
هیچ
5 مهر 1392 17:07
هنوز هم هیچ حرفی ندارم مطلب زیر را بخون ..
-
سخنی برای اخرین نوشتن ..
24 مرداد 1392 14:06
من اصلا شاد نیستم ، حرف هایی که میشنویی راست نیستن ... ولی من ادم قفسی نیستم ، من مثل شیرم ، حتی پیر و ضعیف ولی بازی را نمی بازم . سرهنگ به یادتم و یادگاریتو دارم و همیشه دوست دارم ... ( اون نوشته های کافه بارون تو شیرازو گم نکنی یه روی ازت میگیرمشون ) دلخوشی دور از دست من هم رفت مسافرت ، دانشگاه ، سفر ، دوری ، غصه ،...
-
تابستان ... امسال
19 مرداد 1392 19:22
دلی که از بی کسی تنهاست هر عنی رو تحمل میکنه ، و اینکه تابستون قلبم بازم چه روزای سردی داره به زودی برمیگردم و با کلی حرف جدید ... یه مدت میرم مرخصی این بود آن دنیایی که برای آمدنش به شکم مادرم لگد میزدم؟ لعنت به من!!!! ارزشش را نداشت. . . . . . ببخش مادر..!
-
عصر دلگیر
8 مرداد 1392 16:11
دلم گرفته ، نمی دونم چه مرگمه فقط خاطرات و خاطرات .... اخرین مهمانی ، سما ، دسر کیک بسکیوییتی ، کوکتل پنیری ، شراب ایرانی ، قلک خالی ، قرمز ، سیاه مثل دل خودم و موزیک های بی کلام و بی کلم مثل زندگی خودم